ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آنچه باعث شد من به نوشتن این کتاب رو بیاورم شاید اتفاقاتی پس و پیش عجیب در زندگی افرادی باشد که من با آنها ارتباطی نزدیک دارم. دور از ذهن نیست که بخش عمدهای از این وقایع مرتبط با خود بنده نیز باشد! هرچه هست وقتی جذاب به نظر میرسد که بدانیم در متن این داستان افرادی بازیگران کلیدیاند که علیرغم تصمیمات بزرگی که میگیرند، خود همیشه با پنداری غیر واقعی از دنیای اطراف آینده را میسازند: درست همانطور که همه در برهههایی از زندگی خود نوعی از این سردرگمی را تجربه کردهاند.
ذکر این نکته ضروری به نظر میرسد که عجیب بودن اتفاقات روزمره به پیچیدگی روابط بین انسانها بازمیگردد، همانطور که شاید دلیل پیچیده بهنظر رسیدن برخی واکنشهای شیمیائی از عدم شناخت صحیح انسان در مورد عناصر درگیر در واکنش نشئت میگیرد!
بعضی از شخصیتها همیشه در وهمی مهآلود از حقیقت، زندگی روزمره خود را سپری میکنند. درست مانند کسی که به نیش مسموم یک زنبور احساس خوابآلودگی و کرختی وجودش را فرا گرفته است. زهر نیش زنبور آنقدر کشنده نیست که او را از پا در بیاورد ولی تا چند ساعت هوشیاری را از او گرفته است. تا اینجا چندان موضوع نگرانکنندهای اتفاق نیافتاده چون احتمالا شخص به تدریج بعد از یک دوره نقاهت چندساعته به حالت عادی باز میگردد. داستان وقتی تأسفبرانگیز میشود که شخص از مبتلا شدنش به این مرض چند ساعته مطلع نباشد و اینطور تصور کند که رفتارش طبیعی است و اوضاع کاملا تحت کنترل اوست... و ماجرا آغاز میشود.
اکثر افرادی که ما در زندگی به آنها برخوردهایم و حتی خود ما، چنان در نقشهای کوتاهمدت و گذرای زندگی خود غرق میشویم که خیلی بیشتر از آن زمانی که باید، آنها را بازی میکنیم و چه بسا که نمیدانیم هنوز به درک درستی از دیدهها و شنیدههایمان در مورد این اتفاقات نرسیدهایم. بهاین ترتیب سرنوشت ما رقم میخورد، بدون اینکه کارگردانی باشد که بگوید ”کااات” و یا اگر هست ما دیگر آنقدر کور شدهایم که حرفش راهی به مغزمان نمییابد!
این داستان زندگی خیلی از ماست. شاید آن لحظه که پشیمان میشویم نتوانیم آیندهای نه چندان دور را متصور شویم که همه چیز را تقریبا فراموش میکنیم و ...
اشتباهات تکرار میشوند : به سادگی چرخاندن انگشتی در هوا.
احسان حقیقت خرازی تابستان 1390
torokhoda ghamangiznak tamoomesh nakon man ta ye hafte depress misham.........
mishe har chapteri ke neveshT ro bezari Roo weblog mese serial??????
اینکه آخرش چی می شه بستگی داره به شخصیت های داستان و تصمیماتی که در شرایط جدید می گیرن!
تاثیری که داستان رو ما می ذاره علاوه بر زبردستی نویسنده از حس مشترک ما و آدمای قصه هم ناشی می شه! پس باید دید که صرف نظر از خوب یا بد تموم شدن داستان آیا این دو فاکتور بین من و شما وجود دارن یا خیر!
متاسفانه فکر نمی کنم به خاطر عدم رعایت قانون کپی رایت بشه این کار رو کرد.
همیشـــه بودن
چـاره ســــــاز نیســــت
میـان تمـــامی انســـانها
قــــانون نانوشتـــه ای هســت
که وقتی در دستــــرس نبــــاشی
مشتـــرک مورد نظــر خـواهی شــد...
بودن شاید چاره ساز نباشد ولی از آنجایی که ما هستیم، باید سعی کنیم که در دسترس باشیم برای موفقیت و سعادت!
اشتباه از ما بود
که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم...
دست هامان خالی...
دل هامان پر ...
گفتگو هامان مثلا یعنی ما!!!
کاش می دانستیم هیچ پروانه ای
پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد...
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم...
از خانه که میایی
یک دستمال سفید... پاکتی سیگار... گزینه شعر فروغ...
و تحملی طولانی بیاور...
احتمال گریستن ما بسیار است!!!!
احتمال خیلی چیزها در این داستان می رود!
گریستن، خندیدن، لذت بردن، عصبانیت، تاسف و ...
برایم قصه نگو...
آخر تمام قصه هات
تو شهرزادی
و من
کلاغی که به خانه نمی رسد...
شهرزاد هر شب قصه ای می گفت تا جان دخترانی را که پیش از او هر شب پادشاه دستور قتل آن ها را صادر می کرد نجات دهد...
او خوب می دانست که هیچوقت کلاغ به خانه نمی رسد
چون کلاغ خبرهای بد همراهش داشت و همان بهتر که هیچوقت نرسد
نیکی کردن را که یاد بگیریم دیگر پر خواهیم بود از خبرهای خوب ...
و دیگر کلاغ نیستیم...
و آنگاه است که همیشه می توانیم به خانه برگردیم!
یک پیک
به سلامتی روزهایی که نخواهیم داشت
چه فرقی میکند ، چه کسی می گوید
نوش
سیگار و ویسکی و زندگی
همه تلخند !!!
جالب اینجاست که اینها را همه دوست دارند! با تمام تلخی شان...
بــعضی زخمها رو باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی ...
بــعضی زخمها ،
باید باقی بمونه تا هیچوقت راهت رو گم نکنی.!
بعضی زخم ها هم هستند که می دانی درمانی ندارند.
ولی ترجیح می دی برای فراموش کردن دردشان، در راه با کسی شبیه به خودت همسفر شوی!
تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ، تنها یــــک کلمه است

.
.
.
.
"میگذرد"
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد......!!
انتظار زمان را طولانی می کند...
و بله: دق می دهد...
جلوی ضرر رو از هر جا بگیری فایده است و هیچوقت برای اصلاح معایب دیر نیست!
برف پاک کن پیکان از سال 1348 تا 1380 در جهت اشتباه گردش میکرد و تازه ایرانخودرو فهمید که ای داد و بیداد برف پاک کن هم باید همزمان با تغییر محل فرمان از راست به چپ جهتش عوض میشد و بالاخره تغییرش داد! درسته که 32 سال طول کشید اما بالاخره درست شد ! پس هیچوقت برای اصلاح اشتباه و نقایص دیر نیست.
پانوشت: پیکان در اصل ساخت انگلیس بود و فرمانش هم در سمت راست قرار داشت و بعد از ورود به ایران تغییر کرد، جهت اطلاع دوستانی که نمیدانستن
ولی شاید بهتر باشد وقتی که فهمیدیم راه را اشتباه آمده ایم سریع برگردیم.
قبل از اینکه دیگر وقتی نباشد...
یکی از دوستان شیوانا صنعتگری ماهر در شهری دور بود. روزی شیوانا از آن شهر میگذشت. نزد دوست صنعتگرش رفت. صنعتگر با خوشحالی شیوانا را نزد خود برد و در حین پذیرایی سفره دلش را گشود و گفت: "اوضاع زندگی چندان بر وفق مراد نیست. ایام سختی را از سرمیگذرانم و با وجودی که درآمد خوبی دارم ولی شرایط کاریام خیلی سخت است. ماندهام با این سختی چگونه کنار بیایم و فردا که سرکار میروم آن شور و نشاط مورد نیاز برای سر پا ایستادن را از کجا به دست آورم؟"
شیوانا با لبخند گفت: "فرض کن همین الان به تو فرصت میدادند تا دوباره متولد شوی و زندگی جدیدی را شروع کنی. با فرض اینکه همه این دانش و تجربه و اطلاعاتی که الان داری را هم همراه خود داشته باشی. در این صورت دوست داشتی کجا بودی و چه شغلی داشتی؟"
صنعتگر کمی فکر کرد و گفت: "خوب اطلاعات و تجربیات من الان فقط به کار من میآید. مثلا اگر آرزو کنم طلاساز و یا کشاورز، طبیعی است که تجربه و دانش الان من آن موقع چندان به کارم نمیآمد و در نتیجه باید دوباره از زیر صفر شروع میکردم. پس بنابراین آرزو میکردم که همین چیزی که الان هستم میبودم و همین جایی که الان هستم برمیگشتم."
شیوانا گفت: "این آرزویی که میگویی همین الان برآورده شد و تو دوباره به زمین برگردانده شدی تا زندگی جدیدی را برای خودت رقم بزنی. همه آن شرط ها هم رعایت شد، تمام تجربیات و دانش گذشتهات هم از تو گرفته نشده است. حال بگو چه میکنی؟"
صنعتگر خندید و گفت: "هرگز این طوری به زندگیام نگاه نکرده بودم. خوب چون تغییر کردهام و هیچ تعهد و وابستگی ذهنی به گذشته ندارم پس همه چیز را از نو طرحریزی میکنم و برنامههایم را دوباره به گونهای میچینم که سختی و زحمت کارم دایمی نباشد و به مرور کارها راحتتر و سادهتر شود. اگر هم علاقهمند به کشاورزی باشم از همین امروز مزرعه کوچکی برای خودم دست و پا میکنم تا مهارت کشت و زرع را هم به مرور یاد بگیرم تا اگر دوباره بخواهم آرزو کنم متولد شوم بتوانم کشاورز بودن را هم انتخاب کنم!"
شیوانا با تبسم گفت:" و هرگز فراموش نکن که همیشه آنهایی که میخواهند زندگی نوی را شروع کنند سرانجام مانند تو به این نتیجه میرسند که آن زندگی نویی که دنبالش هستند نقطه شروعش همین جایی است که الان ایستادهاند و آن آدمی که قرار است از آن نقطه شروع به حرکت کند هم کسی غیر از خود آنها نیست!"
داستان قشنگ و آموزنده ای بود
ممنون.